سلـــــــــــــــــــــــــــــام.بعد یه سال دوباره اومدم.

درسته که گفته بودم دیگه نمیام ولی تصمیم گرفتم دوباره فعالش کنم.

بعد از اینکه امتحانام تموم شدن میام و آپ میکنم.

یعنی تو این یه سال کیا فراموشم کردن؟  


تاریخ : شنبه 1393/03/17 | 16:01 | نویسنده : ulduz | نظرات



دوباره سیاه پوش شدم. من ، بابام، خانواده ام...

خدایا کی فکرشو میکرد پارسال مامان بزرگم از دنیا بره و 

امسال عموم... 

احساس میکنم دارم خواب می بینم.چی میشه بفهمم همه اش یه 

خوابه. آخه ما که هنوز عادت نکرده بودیم به نبودن مامان بزرگم...

خدایا به همه ی عزیزاش صبر بده...


تاریخ : سه شنبه 1393/04/3 | 06:48 | نویسنده : ulduz | نظرات
خیلی جالبه ها نه؟ اون همه زحمت میکشم یکی یکی همه ی لینکامو دعوت میکنم که بیان 

در مورد نقاشیم (یا حتی بقیه ی پست هام) نظر بدن اون موقع طرف مقابل میاد 

تو پست ثابتم نظر میذاره و میره. حالا که اینجوری شد(مخصوصا که بعد از این مدرسه ام 

هم داره شروع میشه ) دیگه هیچ کس رو دعوت نمیکنم هر کسی بهم سر زد معرفتشو نشون داده! 


تاریخ : یکشنبه 1393/04/1 | 21:58 | نویسنده : ulduz | نظرات
"دستانم بوی گل میداد
مرا گرفتند
به جرم چیدن گل
به کویر تبعیدم کردند
و یک نفر نگفت
شاید گلی کاشته باشد."  

سینا به‌منش


تاریخ : جمعه 1393/03/30 | 20:15 | نویسنده : ulduz | نظرات
این نقاشی رو وقتی وبم بسته بود کشیدم

ممنون میشم اگه نظرتون رو درمورد این نقاشی بدونم؟ به نظرتون خیلی ساده و خالیه زمینه اش؟ 





تاریخ : یکشنبه 1393/03/25 | 17:28 | نویسنده : ulduz | نظرات
گلایه ای از خدا، منتسب به دكتر علی شریعتی
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است    

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.


تاریخ : شنبه 1393/03/17 | 17:44 | نویسنده : ulduz | نظرات
دیگه به وبم نمیام. تا اخر تابستون این پست میمونه 

که همه ی لینکام با خبر بشن و بفهمن که میخوام حذفش کنم

که بعدا نگن بعد از دوسال بی معرفتی کرد و یهویی رفت. 

اخر شهریور هم کلا حذفش میکنم. هم خاطرات خوبش هم 

خاطرات بدش برا همیشه توی ذهنم میمونه. 

دیگه لازم نیست که خودشو نگه دارم.

توی این دوسال اگه ازم بدی دیدین حلالم کنین


هر کس هم که میخواد میتونه تا شهریور مطالبمو کپی کنه. 

چون هیچ کدوم مال خودم نیست به جز دل نوشته هایی که اونا رو هم برداشتم.

دلم برا همه تون تنگ میشه.


تاریخ : چهارشنبه 1392/05/9 | 18:11 | نویسنده : ulduz | نظرات
اولین بارمه که یه همچین چیزی میکشم.

خوشحال میشم درموردش نظر بدید و اشکالاشو یادآوری کنید برام.



ادامه مطلب

طبقه بندی: نقاشی های من، 

تاریخ : دوشنبه 1392/04/31 | 12:17 | نویسنده : ulduz | نظرات
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی 
سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز 
برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟...
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی 
از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این
 کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم" 


تاریخ : پنجشنبه 1392/04/27 | 11:48 | نویسنده : ulduz | نظرات
شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

 «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک 

حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده 

گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم

 ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین 

کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد....

برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل 

خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز 

که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده 

دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم 

و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست

و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.


تاریخ : پنجشنبه 1392/04/20 | 11:42 | نویسنده : ulduz | نظرات

 و چقــــــدر دیر می فهمیم
                     

   که زندگــــــی همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم.. .




تاریخ : پنجشنبه 1392/04/20 | 11:34 | نویسنده : ulduz | نظرات
قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !
                       
این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!


تاریخ : پنجشنبه 1392/04/20 | 11:32 | نویسنده : ulduz | نظرات





دلم به یاد تو امشب بهانه می‌گیرد

نشان وصل تو را عاشقانه می‌گیرد

ز خوان عشق تو ای یوسف اهورایی

کبوتر دل من آب و دانه می‌گیرد

اگر فراق تو از دیده روشنی برده است

شرار عشق تو در دل زبانه می‌گیرد

شده است ساغر جان پر ز خون دل شاید

کمان عشق تو دل را نشانه می‌‌گیرد





نیمه شعبان؛ سالروز میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت، مهدی موعود (عج)
بر تمامی محبان و منتظران آن حضرت مبارک


تاریخ : یکشنبه 1392/04/2 | 17:46 | نویسنده : ulduz | نظرات


تاریخ : یکشنبه 1392/03/26 | 14:57 | نویسنده : ulduz | نظرات


تاریخ : یکشنبه 1392/03/26 | 13:48 | نویسنده : ulduz | نظرات
مادر بزرگم برای همیشه رفت پیش خدا



با آخرین نفس

بوی غریب پرسش فردا را/

در خانه ریخت

آنگاه بی درنگ

مادر بزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

/پیچیده شد

بوی کبود مرگ

مارا احاطه کرد

مادر بزرگ من 

با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش

سطح کبود و سربی تابوت سرد را 

/پوشانده بود

ما چند لحظه ای در کوچه های سرد سرانجام خویشتن

در ترس و اضطراب 

/فرو ماندیم

چندان عمیق که گفتی

/دنیا

تا لحظه ای دگر

/تعطیل میشود

(بخشی از شعر تدفین مادر بزرگ ، سلمان هراتی)





برای شادی روحش لطفا هرکس میاد به وبم. یه صلوات بفرسته و یه فاتحه براش بخونه.

به خدا بیشتر از پنج دقیقه طول نمیکشه


تاریخ : دوشنبه 1392/03/20 | 12:40 | نویسنده : ulduz | نظرات
یكی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را كه مربوط به سالها پیش بود نقل میكرد:

"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،

سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه یك كار گروهی برای دانشجویان تعیین

شد كه در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه از دختر آمریكایی كه درست توی نیمكت بغلیم مینشست و اسمش كاترینا

 بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

كاترینا گفت آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم كیو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ كه معمولا پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش میكنه!

گفتم نمیدونم منظورت كیه؟

گفت همون پسری كه كیف وكفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش كی بود!

اونجا بود كه كاترینا تون صداشو یكم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی

كه روی ویلچیر میشینه...

این بار دقیقا فهمیدم كیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فكر،

آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم

پوشی كنه...

چقدر خوبه مثبت دیدن...

یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو

میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم...

شما چی فكر میكنید؟

چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی كنیم



تاریخ : شنبه 1392/03/4 | 21:02 | نویسنده : ulduz | نظرات

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.



تاریخ : چهارشنبه 1392/02/11 | 13:55 | نویسنده : ulduz | نظرات

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟

پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟

خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی 

زمین را تحمل کند.

به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر

 تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد 


و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.



تاریخ : چهارشنبه 1392/02/11 | 12:03 | نویسنده : ulduz | نظرات
پست آدمهای نرمال یه عکس نوشته بود ولی به دلیل نامعلوم اون سایتی که توش آپلود میکردم 

کلا هنگ کرده و باز نمیشه به خاطر همین شاید نتونین عکسو باز کنین.


تاریخ : پنجشنبه 1392/01/22 | 19:53 | نویسنده : ulduz | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 1392/01/22 | 15:35 | نویسنده : ulduz | نظرات
امیدوارم از این پاورپوینت ها هم لذت ببرید


تاریخ : چهارشنبه 1392/01/7 | 22:30 | نویسنده : ulduz | نظرات


سال نو مبارک.با آرزوی بهترین ها


تاریخ : سه شنبه 1391/12/29 | 13:33 | نویسنده : ulduz | نظرات
در پی اختلاف نظر در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری ۲۲ است یا ۲۹

روز ۲۲ اسفند یوم الشک و از ۲۲ تا ۲۹ اسفند هفته ی وحشت اعلام شد

آخیر 4شنبز موبارک اولسون


تاریخ : سه شنبه 1391/12/22 | 16:38 | نویسنده : ulduz | نظرات
از مخالفت نهراسید

بادبادک تنها زمانی میتواند بالا رود...

که با باد مخالف مواجه شود...


تاریخ : سه شنبه 1391/12/1 | 21:25 | نویسنده : ulduz | نظرات
بعد از مدتها بالاخره تونستم یه نقاشی جدید بکشم. خوشحال میشم نظرتون رو راجبش بدونم



ادامه مطلب

طبقه بندی: نقاشی های من، 

تاریخ : پنجشنبه 1391/11/26 | 20:49 | نویسنده : ulduz | نظرات
سلام به همگی. امروز یه مطلب خیلی جالب در مورد پیشینه ی روز ولنتاین خوندم. 


البته شاید قبلا در این مورد چیزی شنیده باشید. 

ولی امیدوارم که از نظر شما هم یه مطلب جالب باشه و از خوندنش لذت ببرید




ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1391/11/23 | 17:23 | نویسنده : ulduz | نظرات
نمی دانم کدام درد بزرگ تر است...
دردی که آن را بی پرده تحمل میکنی...
یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری...
توی دلت میریزی و تاب میاوری...

                                                (پل استر)


تاریخ : جمعه 1391/11/20 | 16:18 | نویسنده : ulduz | نظرات
برای خوندن شعری که توی پست قبل قول داده بودم بذارم به ادامه ی مطلب برید.


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : پنجشنبه 1391/11/12 | 19:55 | نویسنده : ulduz | نظرات
امروز بعد از مدت ها دوباره رفته بودم سراغ اشعار فریدون مشیری.

دو تا شعر بیشتر از بقیه به دلم نشست.شاید به دل شما هم بشینه! یکیشو امروز میذارم بعدی رو ایشالا هر وقت فرصت پیش اومد. 

فقط لطفا فکرتون نره جای دیگه. از گذاشتن این دوتا شعر هیچ قصد خاص یا مخاطب خاصی ندارم.

برای خوندن شعر لطفا به ادامه ی مطلب برید

ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 1391/11/3 | 22:00 | نویسنده : ulduz | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ | ویندوز سون